در نهایت وجه بارز «ما»ی جمعی مدنظر خود را تفکر، اندیشه و عمل پلورال میداند.
به طور کلی در آثار دکتر سروش کمتر میتوان عناصر و مؤلفههایی که «ما» و خودی را شکل میدهد به نحوی سرراست و آشکار بیرون کشید بلکه عناصر سازنده «ما» به نحوی غیرشفاف و بیشتر با تصویر غیرخودی شناخته میشود. در واقع هرآنچه در آثار و دیدگاه ایشان «ما» را بازنمایی میکند، همگی از خلال تصاویر و انگارههایی ایست که به غیرخودی نسبت داده میشود و بدان ارجاع مییابد. از این رو ما در بیان چگونگی بازنمایی «ما» تنها به مواردی اشاره کردیم که به وجهی بارز بدانها اشاره شده بود. «ما»ی مسلمان، منتقد ایدئولوژی، احیاگر، متفکر و خردورز همراه با بینش و عمل پلورال از عناصری است که به نحوی آشکار در بیان دکتر سروش «ما»ی جمعی را برمیسازد.
3ـ 4. بازنمایی «غیر»
غیریتسازی و ایجاد «دیگری»، راهکاری است که هویتها به واسطه آن قادر میگردند تا در فضای بیثبات و شکننده گفتمان، خود را شکل داده و بازنمایی و سپس به طور مداوم بازتولید کنند. برقراری نسبت تفاوت و تخاصم میان «خود» و «دیگری»، «ما» و «آنها» است که مرزهای سیاسی را ایجاد کرده و کارگزاران اجتماعی را تعیین میکند و اساسا امر سیاسی را صورت شکل میدهد. هویتها در چارچوب گفتمان، در فرآیندی از تکوین و ویرانی غیریتها نمود یافته و در نسبت با غیر صورت مییابند. عناصر شناوری که به خارج از مرزهای گفتمان مسلط طرد شدهاند به منظور ساخت هویت و هربار برای بازتعریف آن به کار گرفته میشود، دالها و عناصر گریز از مرکزی که به عنوان عناصر رقیب گفتمان مسلط را به چالش کشیده و انکار میکنند، تحت عنوان غیر و عنصر متخاصم برچسب خورده و در فرآیند بازنمایی هویت بیوقفه برساخته میشود.
در نظام اندیشگی دکتر سروش نیز این مرزبندیهای عقیدتی و سیاسی در پرتوی غیریتهایی برقرار میگردند که خود حول تصاویر و انگارههایی خاصی نظام یافتهاند. غیریتهایی که خود به سازمان گفتمانی دیگری تعلق دارند و گفتمانهای رقیب را مورد نقد قرار میدهند. غیر و دیگری در نگاه دکتر سروش در نسبت با رویکردها و بینشهای دینی تعیین میگردد. تودههایی فاقد بینشی علمی و منطقی، با نگاه بنیادین و قطعی به معرفت دینی، برتری دادن به تفسیری به خصوص از متون و منابع دینی، همگی مؤلفههایی هستند که اساس تعریف غیر و دیگری را شکل میدهد.
در بیان نسبت میان علم و دین و در توضیح موضع خود در خصوص بستگی فهم دینی به مفروضات علمی و معلومات بیرونی و سیالیت معرفت دینی، در نفی منتقدین خود، آندسته از کسانی که تعارض میان علم و دین را عامل انهدام دین و علم را پیروز میدان نبرد میدانند و ماهیت دین را ماهیتی ارتجاعی تلقی میکنند را، «متفکرانی سطحینگر» مینامد که از موضعی پوزیتویستی به نسبت میان دین و علم نظر می کنند (سروش، 1376،4).
سیالیت و عصری بودن فهم دین از جمله مؤلفههای اساسی در این نظام فکری است. دیگران منتقد و نافی این تفکر به پوزیتیویسم فقهی و بینش میلیمتری محکوم میگردند. به بیان دکتر سروش:
«حق این است که آنچه بر آقای لاریجانی تنگ وتلخ میآمد، مصرفکننده بودن و صامت بودن شریعت و عصری بودن فهم آن بود، و آنچه وی را از اذعان به مدعای قبض و بسط باز میداشت پوزیتیویسم فقهی (نه پوزیتیویسم منطقی) یعنی همان بینش میلیمتری بود که گمان میکرد قداست و جلالت شریعت، رخصت نمیدهد که فهم شریعت، تابع دریافتها و دانستههای دیگر آدمی باشد. و به همین جهت ایشان چنان جهد بلیغ میورزید تا به هر نحو ممکن معرفت دینی را، ابتدائا و انتهائا، از وابستگی به معلومات بیرونی رهایی بخشد» (سروش، 1371، 17).
دیگری پوزیتیویست با بینشی میلیمتری در برابر آن تصویری از «خود» مینشیند که واجد بینشی تحلیلی و انتقادی است و در فهم دین با در نظر آوردن عناصر و مؤلفههای موجود، بینشی عصری و گشوده از دین نتیجه میدهد. در برابر این دیگری پوزیتیویست، انگاره «ما» نیز به طور ضمنی با ماهیتی غیرمتصلب و منتقد نمود مییابد. دکتر سروش جای دیگری در مقاله دعوی درویشی و وعده خاموشی، در پاسخ به انتقاد آقای لاریجانی از بیانات وی در خصوص نسبت میان دین و علم و عصری بودن معرفت دینی، چنین مینویسد:
«اما خطای درشت دوم آقای لاریجانی، تقلید ناسنجیده ایشان از جمعی نیهیلیست بیاعتقاد و بدسابقه است که اینک ژست محتسبان را نیز به خود گرفتهاند و گرز نفاق به دست، از ولایت و مقام شامخ روحانیت دفاع میکنند! همان پوپرستیزان هایدگر فروش را میگویم که حملههای هیستریکشان علیه پوپر اینک آنان را سخره دهر و شهره شهر کرده است. آقای لاریجانی ابتدا گمان باطل میبرد که با منسوب کردن تئوری قبض و بسط به به مشرب پوپری و مطعون کردنش به شکاکیت فلسفی، طرفی از پیروزی میبندد و حظی از توفیق مییابد. ولی اینک که خود در اقبال به پوپر و بهرهجویی از آرای وی، گوی سبقت و ارادت، از همه مریدان آن فیلسوف ربوده است، و آشکار کرده است که افکار این غربیان شکاک هم گاه در خدمت به مصالح مسلمین و دفع آرای فاسد مفید میافتد(!) چه عذری دارد که همچنان دست از آن طعنها و تهمتها نمیشوید؟ از زیرکی وی مستبعد مینمود که چنین آسان و ارزان در دام نیهیلیستهای محتسبنمایی بیفتد که اینک مشت نفاقشان باز شده و تشت تزویرشان از بام افتاده است (سروش، 1371، 20).
در متن بالا غیر و دیگری با عناوینی چون نهیلیستهای محتسبنما و نفاق افکن، پوپرستیزان هایدگر فروش، برساخته میگردد، نیهیلیستهای محتسبنما همانهایی هستند که به پوپر
هجوم برده و آرای وی را باطل میشمرند و در رد آرای پوپر به نحوی مزورانه آرای وی را به کار میگیرند و بر این اساس قبض و بسط در معرفت دینی و ظنی و عصری بودن آن را انکار میکنند و وآن را نوعی شکاکیت فلسفی میدانند. پس از تمامی انتقادات دکتر سروش از باور به مرجعیتها و قطعیت در علوم و معارف دینی به نفی ایدئولوژی و مفسیرین و حافظان آن پرداخته و اینگونه به مرزگذاری با آنها اقدام مینماید. وی در مقاله ایدئولوژی دینی و دین ایدئولوژیک در این باره مینویسد:
«سخنی هم با پارهای از مقلدان معربد بگویم که ایدئولوژیک ناشدنی بودن دین را از سر جهل یا غرض به معنای سیاست زدایی از دین گرفتهاند. دین نزد اینان مساوی فقه است. و وقتی میگویند دین و سیاست با هم یا عین هماند، مرادشان اجرای احکام فقهی به دست حاکمان است. اینگونه آمیختگی دین و سیاست (که همان آمیختگی فقه و حکومت است)، سطحیترین نوع دینی شدن سیاست است. و البته برای کسانی که برترین چهره دین را فقه و مهمترین کار حکومت را امر و نهی فقهی و تأدیب و سیاست میدانند، ایدئولوژیک شدن دین، و همزیستی دین وسیاست، مونتاژی است مطلوب که باید کسی یا کسانی آگاهانه به انجام آن همت بگمارند» (سروش، 372ا، 26).
ایدئولوژیک شدن دین نتیجه منطقی ظهور مرجعیتها و فراروایتها در معرف دینی خواهد بود، هر زمان که فهم و روایت خاصی از دین به گونهای متصلب و بیرقیب استیلا یابد عرصه را بر دیگر روایتها تنگ نماید، شاهد یک دین ایدئولوژیک خواهیم بود. قائلین به دین ایدئولوژیک نیز در این نگاه مقلدان کوتهفکری هستند که جاهلانه یا مغرضانه، هرگونه نقدی را به کوششی در جهت جدایی دین از سیاست تحریف میکنند. حامیان تفاسیر رسمی از دین چون فقه سرهنگان عرصه فرهنگی هستند که تفسیر فقیهانه را برترین صورت و فهم دین دانسته و اینگونه دین را تاحد یک ایدئولوژی فرومیکاهند. در مقاله فربهتر از ایدئولوژی نیز اشاره میکند که ایدئولوژیها سراسر خواست و تمنای خلق انسان و جهانی نو است که برخی از دینورزان چپنما را نیز به خود مشغول داشته است؛
«دست طمع در الوهیت زدن و هوس خلقت عالم و آدمی نو کردن، جان مایه همه ایدئولوژیهای بشری است که آتشش دامن پارهای از دینورزان چپنما را نیز سوخته است. اینان به بوی عدالت و انقلاب، به دام و دامان محالاندیشانی افتادهاند که به بنای جهان و نظام عالم معترضاند، و خدایانه میخواهند بر اعوجاج جهان غلبه کنند و عدل و اعتدال را بدان بازگردانند. کلمات انقلاب و مبارزه، لوح ساده ذهن این چپنمایان را چنان تیره کرده است، که از تفاوت معنای عدل و انقلاب در مکاتب الهی و بشری غافل ماندهاند و نمیدانند که در یکی اعتراض بر ضد ستم بشری است و در دیگری اعتراض ضد ستم الهی! و بل سیستم الهی» (سروش، 1372، 9).
در این نوشته، دینورزان چپنمایی که در دام محالاندیشان فروافتادهاند، معترض نظام جهان و به عبارتی معترض خداوند، به منظور اصلاح و چه بسا انقلاب، در جستجوی آرمانی محال به ایدئولوژیپردازی و اسطورهسازی اقدام مینمایند، غیر و دیگری را بازنمایی میکنند. این چپنماها و محالاندیشان ایدئولوژی، را به خدمت میگیرند و آماده مبارزه میشوند تا بتوانند جهان دلخواه خود را بسازند، حال آنکه خود دربند ایدئولوژی گرفتار میشوند، بنابراین آرمانی که در چارچوبی ایدئولوژیک ترسیم میگردد، آرمانی محال و دستنیافتنی خواهد بود.
با ایدئولوژیک شدن دین، صحبت از قشری به میان میآید که حامی و حافظ درک رسمی و ایدئولوژیک از دین است و منافعشان در گرو بقا و تقویت تفسیر ایدئولوژیک خواهد بود. در نهایت علاوه بر اینکه دیگر روایتها به نفع روایت غالب حذف خواهد شد، روایت ایدئولوژیک نیز به عنوان تنها فهم و روایت درست از دین در جهت تأمین منافع مفسران و حافظان آن به کار گرفته خواهد شد. به بیان دکتر سروش قائلین به ایدئولوژی را کوتهآستینان، درازدستان، پوستفروشان و خردستیزانی معرفی میکند که رویههای عقلانی و منطقی و پلورالیسم قادر خواهد بود از خشکدماغیهای آنان بکاهد.
به طور کلی غیریتسازی و مرزگذاریها در این رویکرد حول مؤلفههای قطعیتگرایی، مرجعیتها، روایتها و فراروایتها، اسطورهپردازی و ایدئولوژیسازی صورت میگیرد و «ما»ی پلورال و غیر متصلب در تقابل با دیگری بنیانگرا و ایدئولوژیخواه که با عناوینی چون (کوتهآستینان، درازدستان، پوستفروشان و خردستیزان) معرفی میگردند، و غیریتهایی چون پوزیتویستهای سطحینگر، نهیلیستهای محتسبنما، مقلدان کوتهفکر، دینورزان چپنما و محالاندیش و پوپرستیزان هایدگرفروش برساخته میشود.
3ـ 5. نظام ارزشگذاری
در نطام گفتمانی، مجموعه ارزشها در یک رابطه تعاملی، فرآیندی پویا را ایجاد کرده و یک نظام ارزشگذاری شکل میدهند که تنها درون ساختارهای روایی و گفتمانی مربوط به خود معنا مییابند. ارزشها در فضای گفتمانی صورتبندی شده، توجیه میگردد و پیوسته جابهجا و بازسازی میشود. وجود دو اصل تمایز و تفاوت در نظام زبانی، مهمترین عامل تولید ارزش است بدین صورت که نفی چیزی در مرحله اول ویژگی متمایزکنندهای را برای آن چیز ایجاد میکند که در نهایت تفاوت نیز محققگردیده و ارزش شکل مییابد. در واقع از دیدگاه نشانهشناختی تمایز مقدم بر تفاوت است، دو چیز ممکن است از یکدیگر متمایز شوند بدون آنکه با هم متفاوت باشند. چرا که زبان علاوه بر تولید معنا، به واسطه تمایزگذاری به ساخت ارزشهایی اقدام مینماید که در فضایی گفتمانی توجیه و بازسازی میشود.
نظام ارزشگذاری در رویکرد ت
حلیلی – انتقادی برمبنای نفی قطعیتها، فراروایتها و اسطورهها، بینش منطقی و رویه علمی را مدنظر قرار میدهد. دکتر سروش نیز براساس رویکرد تحلیلی به نقد معارف و علوم دینی به واسطه رویههای علمی پرداخته و آنها را با توجه به یافتهها و معلومات علمی مورد تحلیل قرار میدهد. مؤلفههای ارزشگذار در این دستگاه فلسفی، تعقل و خردورزی، بینش علمی و منطقی در تفسیر دین و دیدگاه پلورال به علوم دینی را شامل میگردد. عقلانیت و اتکا به یافتههای علمی در تفسیر و تحلیل متون دینی مؤلفه ارزشگذاری است که خود عاملی در جهت دستیابی به حقایق دینی تلقی میگردد. وی در رابطه با این مفهوم این گونه بیان میدارد:
«آدمیان در اکثر موارد عقل خود را به دست نیروهای دیگر میسپارند و آن را به چیز دیگری میفروشند و ترجیح میدهند که بیش از آنکه محقق باشند مقلد باشند. و این آفت دیگر جوامع ایدئولوژیک است که در آنها تقلید بر تحقیق غلبه میکند. و در واقع، محقق در این جوامع، همان مقلد ایدئولوژی است و تحقیق عین مقلدپروری. کمتر کسی است که در این جوامع دلیرانه و رندانه به پیش

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   منبع تحقیق با موضوع، وفقها، 9و15، رشدعقلی
p
دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید