عبدالکریم سروش متولد سال 1324، پس از تحصیل در رشته داروسازی در دانشگاه علوم پزشکی تهران و شیمی تجزیه و فلسفه غرب در لندن، و تأثیرپذیری از افکار پوپر و لیبرال دموکراسی غرب، زمینه مذهبی ضدمارکسیستی ایران بستر مناسبی برای اشاعه اندیشه‌های لیبرالی وانتقال افکار پوپر زمینه را برای بازخوانی مذهب از دیدگاه لیبرالیسم فراهم می‌کند. ، با رویارویی نظام با لیبرالیسم، موضع دکتر سروش نیز که مبتنی بر نقد لیبرالیستی مارکسیسم بود به میزان زیادی از نظام فاصله گرفت و پس از آن با ارائه نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت که با صبغهای پوپری فهم از دین را چیزی متمایز از خود دین میداند بنابراین هرگونه فهم و تفسیر دین را غیر مقدس به شمار میآورد.
این استدلال با ارائه «بسط تجربه نبوی» و اثبات تاریخی بودن نبوت و دنیوی بودن دین قوت بیشتری مییابد. بنابراین سروش را میتوان به عنوان منتقد مسلمان پس از انقلاب و سپس به عنوان یک دگراندیش دینی که نقدهای مذهبی خود را در حاشیه تفکر غربی ارائه کرده است در دهه هفتاد، به پلورالیزم دینی و سیاسی میانجامد و از این طریق وجوه فلسفی مهمی از گفتمان اصلاحات و هویت اصلاحطلبان را در ارتباط تنگاتنگ با رویکرد تحلیلی و منطقی میپروراند. سروش به مدد زبانی کهنهگرا و نثری مسجع در قالب مفاهیم فلسفه علم، به نقد تفاسیر انگارههای دینی ایدئولوژیسازی مثل فقه و به طور کلی نظام فقاهتی پرداخته و با طرح دوگانگی میان دین و معرفت دینی و نفی دین ایدئولوژیک، نهایتاً پلورالیسم در دین را تنها راه رهایی از دام تفسیر ایدئولوژیک دین و به دنبال آن جامعه ایدئولوژیک دانسته است.
دکتر عبدالکریم سروش نیز از جمله متفکرینی است که به تأسی از فیلسوفان تحلیلی، تحلیل زبانی و منطقی را محور پژوهشهای خود قرار داده و در آن چارچوب به نقد امور سیاسی ـ اجتماعی پرداخته است. از دیدگاه فلسفه تحلیلی جهان در ارتباط با زبان ناظر به آن قابل دسترس است، زبانی که زاینده و خلاق است، در این حالت تحلیل منطقی زبان تنها راه رسیدن به شناخت خواهد بود. در تحلیل دکتر سروش نیز این نسبت در تحلیل علوم دینی به کار گرفته شده بدین صورتکه دین واجد هستی و ساحتی خارج و مستقل از ذهن است، برای شناخت این نظام، زبانی ناظر به آن ضروری است.

3ـ 1. فلسفه تحلیلی
قرن بیستم در آغاز با مجموعه زیادی از آرمانهای معطوف به سعادت و رؤیاهای انقلابی نویدبخش به استقبال بشر آمد و به پشتوانه ایدئولوژیهایی که براساس شالودههای فکری از پیش موجود، اکنون فرصت ابراز وجود یافته بودند، افقی دوردست و رازآلود را برای بشر ترسیم نمود که علاوه بر دستاوردهای زیادی که برایش به دنبال داشت، با سرخوردگیهای بسیاری نیز توأم بود. انسان قرن بیستمی بر خلاف تمامی امیدی که به یک آینده روشن و آرمانی خود بسته بود، خیلی زود با شرایط و حوادثی مواجه شد که ناکامیهای گستردهای را برایش رقم زد و تمامی آن ایدئولوژیها و آرمانهای دور و دراز را به نحوی دراماتیک در ذهنش فروپاشاند. به راه افتادن دو جنگ خانمانبرانداز در اروپای توسعه یافته و برآمدن دو ایدئولوژی فاشیزم و نازیسم که نیکبختی بشریت را سرلوحه خود قرار داده بودند، به صورت عاملی در تیرهروزی و تباهی انسانیت جلوهگر شدند و فجایع بسیاری را دامن زدند. لذا تمامی آرمانها، ناکجااندیشیها و غایتگراییهای موهوم به یکباره فروریخت. در واقع قرن بیستم، نقطهای است که متافیزیک به اوج خود رسید و دقیقا در همانجا پایان یافت.
بنابراین سالهای بعد از جنگ جهانی، فلسفههای غایتمدار و متافیزیکی به میزان زیادی برچیده شده و جای خود را به رویکردهای فلسفیِ با صبغهای کاملا متفاوت دادند. فلسفه تحلیلی نیز خود به نوعی محصولی ضدمتافیزیکی است که در گسست از ایدئالیسم و تمامی فلسفههای واجد بنیادهای استعلایی و غایتمدار، با اتخاذ رویکردی علمی و منطقی در صدد عقلانی ساختن زندگی بشری برآمد.
از منظر فلسفه تحلیلی حقیقت آنگونه که متافیزیک ادعای تملک آن را دارد، هیچگاه قابل دسترس نیست بلکه آن را باید از خلال منطق زبان بازیافت. ما هرگز قادر نخواهیم بود بیواسطه با جهان مواجه گردیم و به شناخت حقیقت دست یابیم، ما همواره به مدد زبان ناظر به جهان و در چارچوب آن به جهان قدم میگذاریم. در نتیجه حقایق اصیل و ناب دروغی بیش نخواهد بود، حقایق در منطق زبانی معنا مییابد که میبایست از طریق کاوشهای منطقی و زبانی کشف گردند. بنابراین دستگاههای نظری ایدئولوژیک و اسطورهساز از آن روی در این رویکرد فلسفی مردود میشوند که بر شالودهای متافزیکی استوارند، به محک آزمون گذارده نشدهاند و فاقد مبنای علمیاند. لذا مهملات و گزافهگوییهایی بیش نخواهند بود. در نتیجه مرجعیتزدایی و شالودهشکنی را باید مهمترین پیامد این رویکرد تحلیلی به شمار آورد.
3ـ 1ـ 1. پیشینه فلسفه تحلیلی
شالوده اولیه این بینش فلسفی در آرای کسانی چون کانت، هیوم، لایب نیتس و بسیاری دیگر که به دنبال تحلیل منطقی مفاهیم بودهاند، گذاشته شد. سنت تجربهگرا با قبول نارسایی در حواس بشری و شناخت مبتنی بر تجربه، استدلالهای پیشینی و وفادار به گزارههای متافیزیکی را برای کشف حقیقت نامعتبر دانسته. چرا که بنا به نظر کارناپ، متافیزیک ناتوان از بازسازی خود بر پایه آزمون و تجربه است و در نهایت به بیهودگی و بیمعنایی درمیغلتد (دولاکامپانی، 1380، 213). از این رو مشاهده و آزمون برای تبیین جهان ضرورت مییابد. این رویکرد جدید که پایههای اصلی آن ا
ز مدتها پیش گذارده شده بود، از سال 1918 تحولات گستردهای را در حوزههای مختلف باعث شد.
علاوه بر فرگه که به عنوان بنیانگذار این مکتب شناخته میشود و راسل و مور که در اشاعه آن در انگلستان نقش مهمی ایفا کردند، افرادی مثل ویتگنشتاین، شلیک، کارنپ، ایر، پوپر، رایل، همپل، ویزدام، رایشنباخ، فنریخت، آوستین، استراوسون، سلرز، گودمن، دامت، هینتیکا، هیر، راولز، کواین، پانتم، کریپکی، ویلیامز، دیویدسون، پارفیت، لاکاتوش، و بسیاری دیگر را میتوان یاد کرد (پایا، 1382، 36). اگر بخواهیم زمینههای شکلگیری فلسفه تحلیلی را بررسی نماییم، تلاش جرج بول، گوتلوب فرگه، چارلز سندرس پیرس، برتراند راسل و آلفرد وایتهد در جهت دستیابی به یک منطق ریاضیاتی و استنتاجی، پیشرفت روانشناسی تجربی توسط وونت، جیمز و واتسن، جایگزین شدن مکانیک کوانتومی انیشتین به جای مکانیک نیوتونی، ابداع کامپیوترهای پرقدرت و رویکردی جدید به زبان توسط چامسکی همگی از اهمیت بسیاری برخوردارند و میبایست مدنظر قرار گیرند.
3ـ 1ـ 2. نفی متافیزیک و دفاع از نگرش علمی
به طور کلی فلسفه تحلیلی نگرشی جدید در فلسفه بود که حذف متافیزیک را اساس تحلیل خود قرار داده چرا که متافیزیک را مخالف معنا و مخرب آن میداند. از آن رو که متافیزیک مبدأ آگاهی و شناخت را به محدودهای فراتر از تجربه انتقال داده و تنها قادر است پنداری از معرفت را عرضه کند در رسیدن به شناخت چندان قابل اتکا نیست، لذا برای حصول به معنا، تکیه بر شناخت مبتنی بر تجربه و سپس منطق زبانی اهمیت ویژهای مییابد. این دو گزاره کانون و مرکز فلسفه تحلیلی را تشکیل میدهند. فیلسوفان تحلیلی معتقدند که از طریق منطقی ریاضی میتوان گزارههایی زبانی سازمان داد که از هر گونه خطا و شهودی به دور باشند. این رویکرد فلسفی بر وضوح و معنادار بودن و قابلیت استنتاج گزارههای فلسفی تأکید کرده و از این طریق به دنبال نتایجی منطقی و مورد اطمینان هستند.
در واقع فیلسوفان تحلیلی توجه خود را به زبانی که اندیشههای ذهنی در قالب آن ریخته و بیان میشوند معطوف داشتهاند نه صرفا بر تصورات ذهنی موجود. از منظر فلسفه تحلیلی جهان واقع در فضای زبان بازنمود یافته و شناخته میشود لذا در این رویکرد زبان بسیار مورد تأکید قرار میگیرد. همانطور که ویتگنشتاین نیز معتقد است که مرزهای عالم ما را مرزهای زبانمان تعیین میکنند (پایا، 1382، 25). بنابراین از طریق تفسیر فلسفی زبان، تفسیر فلسفی اندیشه نیز امکانپذیر خواهد شد. از نظر فرگه نیز هدف فلسفه، تحلیل ساختار اندیشه، متکی به تحلیل زبان است. در واقع منطق فرگه با اندیشیدن سروکار دارد و اندیشیدن پدیدهای است عینی با وجودی مستقل از ذهن و قابلیت صدق و کذب که میتوان آن را انتقال داد.
شلیک و کارناپ نیز به تأسی از ویتگنشتاین فلسفه ورزی را چیزی جز تحلیل منطقی زبان و دریافت معانی نمیدانند. بنابراین، زبان محمل اندیشههاست البته لازم است زبان عاری از ایرادات زبان طبیعی باشد و از ابهام، کلیگوییها پیراسته شده باشد تا بتواند ساختار واقعیت را آنچنان که هست بازنمایاند. از نظر راسل، مطابقت میان ساختار زبان و ساختار جهان از جنس امری ایدهآل است به این معنا چون اصلی پذیرفته شده در چارچوب ساختار زبانی به کلی منطقی و علمی امکانپذیر است. با وجود چنین ساختار زبانی معتبر و پیراسته از هرگونه گزاره متافیزیکی، واقعیت انعکاس مییابد.
تأکید زیاد این رویکرد بر تحلیل زبانی باعث شده تا منتقدان، فلسفه تحلیلی را نوعی تحلیل منحصر به زبان و تفسیری منطقی مبتنی بر استنتاجهای ریاضی به شمار آورند. در فلسفه تحلیلی، اندیشه و مسائل فلسفی همپایه نحوه بروز و ظهورشان در قالب زبان تقلیل مییابند و با اتکا به رهیافتهای معناشناسانه، اندیشهها تفسیر شده و مسائل فلسفی تبیین میگردند. در پاسخ به این انتقادات، ذکر این نکته الزامی است که فلسفه تحلیلی حیطه وسیعتری از تحلیلهای زبانی را شامل میگردد.
بنابراین فروکاستن آن در حد کاوشهای زبانی، خالی از اشکال نخواهد بود چراکه افرادی مثل کارل پوپر، آیزا برلین، رابرت نوزیک، برنارد ویلیامز، جان راولز و بسیاری دیگر، علیرغم اینکه در زمره فیلسوفان تحلیلی به حساب میآیند، به تحلیلهای زبانی بیاعتنا بوده و بر مباحث دیگری تمرکز کردهاند. فلسفه تحلیلی که از اواخر قرن نوزدهم آغاز شده بود در جریان دو جنگ جهانی تحولات گستردهای را پشت سر گذاشت و به صورت یک انقلاب در فلسفه ظاهر شد. اما نباید تصور کرد که این فلسفه نوظهور یک رویکرد یکپارچه و همگن است. هرچند همگی گرایشات درونی آن حول محور واحدی متمرکز میگردد، اما هرکدام روش خاصی را برای تحلیلهای منطقی خود اتخاذ نمودهاند.
به طور مثال از نظر ویتگنشتاین این عقیده که زبان واجد نوعی ساختار ضروری و گزارهها و قضایایی منطقی است که باید به واسطه فلسفه کشف و مورد بررسی قرار گیرد، بسیار سادهانگارانه است. چرا که زبان ابزاری است که در موقعیتهای متفاوت، برای مقاصد بیشماری به انحا مختلف به کار گرفته میشود. براین اساس ابهامات موجود در زبان همگی ناشی از کژفهمیها و کژتابیهای زبان است، وظیفه فلسفه نیز رفع این ابهامات زبانی است. البته باید توجه داشت که هیچگاه نمیتوان فلسفه تحلیلی را درچارچوب یک رهیافت مشخص و یک رویکرد خاص محدود نمود.
گرایشات متنوعِ درون این رویکرد فلسفی به گونهای متداخل و هممرزند که به راحتی نمیتوان حوزههای معرفتی را با مرزها و دستهبندیهای مصنوعی از یکدیگر جدا ساخت
. به طور کلی علیرغم تمامی رویکردها و رویههای متفاوتِ روشی که میان فیلسوفان تحلیلی قابل مشاهده است، آموزه عروج معناشناسانه به صورت عاملی وحدتبخش بین شمار زیادی از این فیلسوفان کاربرد دارد. کواین به پیروی از کارنپ، نظریه عروج معناشناسانه را به منظور رفع ابهام از ساخت زبان و دریافت معنا به طریقی منطقی، با تأکید بر نحوه کاربرد معانی در یک قالب زبانی خاص مطرح کرد که به میزان زیادی به رفع کژتابیهای زبانی منجر شد.
هماکنون نیز این تصور که تنها به مدد علم و کاوشهای منطقی، تبیین جهان امکانپذیر خواهد بود هنوز هم به نحو مؤثری پابرجاست و از جذابیتش کاسته نشده است. همانطور که گفته شد ویژگی بارز فلسفه تحلیلی، نگرش علمی به مسائل و به طور کلی جهان است. فیلسوفان تحلیلی برای این مهم تحلیل دقیق مفاهیم و رفع ابهام و کژفهمی موجود در ساختار زبان را در دستور کار خود قرار دادهاند. زیرا در این دستگاه فکری زبان بهسان آیینهای تصویر جهان را در خود بازمیتاباند و قادر به دخل و تصرف در آن است. بنابراین تمامی ابهامات و معماها حاصل کژتابیهای زبانی است. وظیفه

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   منبع تحقیق درمورداردشیر بابکان، استان فارس، مفهوم فضا، اقشار کم درآمد
p
دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید